باد میآید
جعفر جوانی بود 36 ساله، بلند قامت و چارشانه. خیلی شل و ول راه میرفت. به ندرت پیش میآمد که سرش را بالا بگیرد و راه برود. ریشِ در هم پیچیده و کم پشتی داشت. همیشه قیافهاش شبیه آدمی بود که تازه از خواب بیدار شده. هر روز صبح از خونه بیرون میزد، اگر سیگار نداشت، اول به مغازه میرفت، سیگار میخرید و شاید دو سه کلامی با کسی حرف میزد (به شرط اینکه دیگران شروع میکردند) وگرنه همان اول سیگاری روشن میکرد - و در حالیکه چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد- بلافاصله شروع میکرد به قدم زدن توی روستا.
روستای کوچکی بود، در حد 500 نفر جمعیت داشت. سه مسیر به بیرون روستا بود. جعفر یا میتوانست به سمت معصومزاده (اهالی روستا به این نام صدا میکردند) یا اینکه از مسیر دیگری برود که به شهرک صنعتی و روستای مجاور میرسید. راه سوم اما مسیری در پایین روستا بود که تا کیلومترها روستایی نبود و پهنه دشت پر از زمینهای کشاورزی بود. جعفر مسیر سوم را انتخاب کرد، البته برای مردم روستا دیدن جعفر در هر یک از این مسیرها اتفاقی عادی محسوب میشد. آدمی گنده با گامهای سنگین و در قامت افسردهترین آدمهای روی زمین؛ با این تفاوت که آدمهای دور و برش، او را، همینطوری که هست قبول کرده بودند. خیلیها حتی ناامید از گرفتن جواب سلام از جعفر، با سکوت از کنارش میگذشتند.
جعفر، در ادامه پیادهرویاش، از روستا خارج میشه. توی سکوت دشت، فقط صدای ضعیفِ موتورهای آبکشی به گوش میرسه. با طی کردن چند کیلومتر، پیادهروی منجر به ترشح هورمونهایی میشه، که نوعی خلسه به وجود میاره. جعفر فکر میکند خسته شده و تصمیم میگیرد استراحت کند. تقریبا تا چشم کار میکند سایه ای در اطراف نیست. در نهایت دلش رضا میدهد که چند دقیقه سرش را جایی بگذارد و زیر همین آفتاب ضعیفِ پاییز کمی استراحت کند؛ بعد به روستا باز خواهد گشت. سرش را روی تکه آهنی میگذارد. یک تکه آهن به طول بینهایت، به موازات یه تکه آهن دیگر، دقیقا به همین طول؛ ریلهای راه آهن. بدون شک جعفر ریلهای قطار را میدید. اما فقط دنبال آرامش بود. مهم نبود این ریله، مهم نبود که ممکنه قطار از اینجا رد بشه. البته جعفر خطر عبور قطار را هم میداند؛ اما دیگر برایش مهم نیست-بدون اینکه قصد خودکشی داشته باشد- چون فقط برایش خارج کردنِ این خستگی لعنتی مهم است.
صدای قطار از دور به گوش میرسه. جعفر خوابش سنگینه اما خوشبختانه صدای قطار اونقدر شدید هست که بتونه هر آدمی –حتی ناشنوا- رو از خواب بیدار کنه. حالا لوکوموتیو ران، متوجه چیزی روی ریل شده است، هرچند برایش منطقی نیست که آدمی آنجا خوابیده باشد؛ با این وجود ریسک نمیکند و سوت قطار را میکشد. قطار نزدیک میشود اما جعفر قصد بلند شدن ندارد. کمی نزدیکتر میشود و باز هم صدای سوت قطار چند باره به صدا در میآید. این بار جعفر به مرز بیداری رسیده و بالاخره در آخرین لحظهها، بیدار شده و سرش را از روی ریل بر میدارد.
همسر جعفر موقع بیرون رفتن او در خانه نبود، پسرش هم مدرسه بود. ساعتی که همسر جعفر به خانه بر میگردد متوجه غیبت بیش از اندازه جعفر میشود. تعجب میکند. کمکم اضطراب پیدا میکند. در تنها اتاق خانهشان یک لیوان آب دست نخورده و قرصهای جعفر را میبیند. این بار اضطراب به قلبش حمله میکند. نیمساعت بعد، 4-5 نفر از اهالی روستا دنبال جعفر میافتند. حدود ساعت 12 ظهر، به او خبر میدهند که جعفر را در کنار ریل راهآهن در پایین روستا پیدا کردند –بدون اینکه توضیح بیشتری دهند-.
جعفر به مرز بیداری رسیده و بالاخره در آخرین لحظهها، بیدار شده و سرش را از روی ریل بر میدارد. اما قبل از اینکه بتواند از ریل به اندازه کافی فاصله بگیرد، بخشی از لوکوموتیو با پشت سرش برخورد میکند. زنش جمعیت زیادی را کنار ریل میبیند. جسدِ جعفر پیدا شده بود.
پی نوشت: جعفر یک جانباز اعصاب و روان بود –بین مردم به نام «موجی بودن» شناخته میشن-. با یک حساب سرانگشتی، حدودا 17 سال سن داشت که در جبهه دچار موج انفجار میشود. خانهشان پشت خانه مادربزرگم بود. گاهی زیر آواز میزد و گاهی صدای بلند داد و بیدادش بود که باعث میشد با خودم فکر کنم مشکل این آدم چیه؟ هر بار این آدم رو میدیدم، شدیدا توی خودش بود. شاید 2-3 جمله هم در محاوراتش با مردم نشنیده باشم.
- ۹۷/۰۶/۰۷
- ۱۴۷ نمایش