جنایات مدرن
چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ
مردی آزاد و رها خودش را انداخته روی صندلی لهستانی و توی تراس نشسته و به دور دست نگاه میکند. سیگاری آتش زده و همین که یک پُک به آن میزند، انگار به یاد چیزی افتاده باشد، سیگار را در گوشه لبش رها کرده دستانش را در جیب شلوار فرو میبرد و چیزی را جستجو میکند. باسنش را به لبه صندلی سُر میدهد تا دستانش را به عمق جیبش رسانده و آنچه میخواهد را بیابد. یک کارت که گویا شماره تلفنی بر آن نوشته شده است را –از جیب چپ- بیرون آورده و با دست چپ سیگار را از لبش برمیدارد. نگاهی دوباره به کارت میاندازد. شک را کنار گذاشته، به داخل خانه میآید، درِ تراس را بسته و بالاخره شماره را میگیرد. همسر خانوم محبوبی خود را معرفی کرده و اعلام میکند که کارت را از یکی از دوستانش گرفته و فکر میکند شما بتوانید کارش را راه بیندازید. مرد که حالا 67 سال را رد کرده، بیتوجه به اینکه کجا باید کلام را مختصر کند یا بسط دهد، حسابی رودهدرازی میکند. «بله آقاجان من از دست زنم کلافهام به بهانه رژیم که فقط به ما گرسنگی میدهد. همین دیشب خوراک سبزیجات به خیکمان بست. البته از حق نگذریم رنگ و روی خوبی داشت ولی خب این شکم صاحب مرده رو پر نمیکنه. هرچی هم به زنم میگم گوش نمیده. هی حرف از رژیم میزنه. خب تو درگیر اضافه وزنی! منِ گرسنه گناهم چیه؟ حالا کاش ماجرا اینطوری تمام میشد. امروز ظهر فهمیدم که با دوستانش رفتهاند رستوران و غذای چربی میل کردهاند وقتی بهاش میگم خب زن! تو مگه رژیم نداشتی؟ خیلی مثبتگرا جواب میدهد که «من حس مثبتی به همین بدن دارم» آخر قربانت شوم! سه ماه است ما را بستی به سبزیجات» همسر خانوم محبوبی انگار اینجای کلامش احساس ترس کرده باشد –که نکند همسرش از این حرفها بویی ببرد- ادامه میدهد «این حرفا بین خودمون میمونه دیگه؟» و بعد از آن سوی خط این اطمینان را دریافت کرده و ادامه میدهد «سر همین ماجرا حسابی کفرم درآمد. حالا سگش را دست من سپرده و رفته است دکتر. نمیدانم چطوری دق و دلیام را سرش خالی کنم. البته هم این سگ بنده خدا را نمیخواهم سر به نیست کنم و هم اینکه تاب دیدن غم همسرم را دارم. به من گفتن شما میتونید به من کمک کنید»صدای آنور خط تأیید میکند. مرد ادامه میدهد«البته من نمیخوام یه آدم خرفت به نظر برسم که نتونسته از عهده نگهداشتن یه سگ بربیاد. شما حواستون به اینم هست؟» و باز هم از آن سوی به مرد اعتماد داده میشود. علاوه براینکه شرط میشود که اگر خانوم محبوبی اطلاعیهای شامل مژدگانی بزند آنها 75 درصدش را برمیدارند و 25 درصدش را به مرد میدهند. همسر خانوم محبوبی خوی بزرگوارانه به خود گرفته و میگوید «اگه یه هفته تحویل سگ رو عقب بندازید، من اون 25 درصدش رو هم نمیخوام.» مصالحه صورت گرفته و تماس قطع میشود. همسر خانوم محبوبی دوباره کارت را در جیبش گذاشته، به تراس رفته کش و قوسی به تنش داده و با خودش فکر میکند که بشر، هیچگاه به اندازه امروز در رفاه نبوده است. روی کارت نوشته شده بود: «مؤسسه گم و پیدایی حیوانات خانگی».
- ۹۷/۰۲/۲۶
- ۹۷ نمایش